بعد از کلاس با چند تا از دوستام کیف و کتاب به دست داشتیم پیاده می رفتیم و زیاد از دانشگاه دور نشده بودیم که دو تا پسر جوان از کنارمون رد شدن و یکی از اونها گفت : شما رو که پس فردا باید خونه داری و بچه داری کنین چه به درس خوندن.
اگه این حرف را از یک پیرمرد که متعلق به چند نسل پیش از ماست می شنیدم نه ناراحت می شدم , نه تعجب می کردم و نه تاسف می خوردم. ولی حالا این سوال فکرم را مشغول کرده که این بذز کوته فکری کی و چه طوری در ذهن مرد ایرانی ریخته می شه که به او از هر نسل و با هر میزان تحصیلات و در هر کجای دنیا باشه اجازه نمی ده از این طرز فکر کوتاه بیاد و از تنگ نظری نجات پیدا کنه.
.........................................................................
شنیدم یه دکتری زیست شناسی زنش را به خاطر اینکه دختر به دنیا آورده از خانه بیرون کرده! شما می دونین چه جوری می شه که این جوری می شه؟
دنیای شیرین دنیای گشاده ی بی پروایی هاست. دنیاییست که جزییاتش با یکدیگر هماهنگی دارد. شیرین دست پرورده ی زنی است که سترگی از مردان بیشتر دارد. دختری ورزشکار, نشاط طلب و طبیعت دوست است.
دختری که در همچین محیطی بالیده است. درمورد طبیعی ترین حق مشروع خویش یعنی انتخاب شوهر نه گرفتار حیای مزاحم است و نه دربند ریای محبت کش. آخر در محیط او هیچ دختری را به جرم زیباییش به قداره نکشیده اند و به جرم نگاه محبتی به زندان سرای حرم نسپرده اند و داغ بدنامی و رسوایی بر جبین بختش ننهاده اند تا او بترسد و عبرت گیرد و در اولین برخوردش با تصویر پرویز ابرو درهم کشد و روی بگرداند و به دزدانه ای از گوشه چشم قناعت ورزد.
شیرین , دور از تحکمات متعصبانه و آسوده از بدزبانی ها و شایعه سازی های مردم محیط و بلفضولان قبیله اش مرد محبوبش را شخصا انتخاب می کند و روزها و شب ها در میدان چوگان و شبزم و طرب با او می نشیند و می گوید و می خندد بی آنکه حریم حرمتش درهم شکند و به گستاخی های مستانه ی طرف مجال تجاوزی دهد.
در محیطی بدین آسودگیست که جوان پر شر و شوری چون پرویز در جنگل انبوه مسیرش بر سطح آبگیری دختر زیبای برهنه ای را مشغول آبتنی می بیند و عکس العملی هماهنگ با دیگر اجزا و صحنه های داستان نشان می دهد. در این گوشه ی جهان شاهزاده هوس پرست شهوت زده ای چون پرویز هم چاره ای ندارد جز به صبری کاورد فرهنگ در هوش, دیده بستن و دندان بر جگر گذاشتن و به آیین جوانمردی بر فرق هوای نفس پای مردانگی کوفتن و از تماشای اندام لخت زن به سیر طبیعت پرداختن.
اینجاست که خواننده مجذوب ظرافت هنرنمایی نظامی می شود. در این فضای داستانی زن خود را یک سر و گردن از مردان بالاتر می بیند تا آنجا که شاه مغرور و محتشمی چون پرویز را از لب آب تشنه بر می گرداند.
مجله پارسیان
![]()
اون روز بعد از شنیدن آمار مطالعه در ایران کلی عرق شرم ریخته بودم. جهان سومی بودم که داشت زیر نگاه های تحقیرآمیز این جهان اولی های سوسول له می شد. برای همین تصمیم گرفته بودم سطح مطالعه را به تنهایی در ایران بالا ببرم. از همون تصمیم های به قول بچه ها (...) تخیلی که همه ما معمولا اول هر ترم یا بعد از هر شکست تحصیلی ، عشقی و ... می گیریم. فردای همون روز رفتم کتابخونه دو تا کتاب گرفتم. در راه برگشت هم تصمیم گرفتم یک روزنامه بخرم. جلوی دکه ایستادم تا نگاهی به روزنامه ها بندازم ولی عکس های جذاب روی جلد مجله ها با هزار جور ژست و ناز و عشوه نگاهمو می قاپیدن. بین اون همه مو و چشم درشت و دندون های سفید، چشمم به مجله ای خورد که یک دختر کوچولو با کلی ناز ژست گرفته بود و لبخند می زد. فکر کردم این مجله که به برکت جمهوری اسلامی دستش از زنان پری رو و گل اندام کوتاه شده این همه دختربچه خوشگل از کجا میاره که هر ماه یکیشونو رو جلد سوار می کنه؟ بالاخره روزنامه ای رو که می خواستم برداشتم. سرمو که بالا آوردم متوجه نگاه های پرولع مردی شدم که کنارم ایستاده بود. بیچاره از بس بین عکس ها دویده بود نفس نفس می زد. خوابگاه که رسیدم همون مجله را رو میز یکی از بچه ها دیدم. آخرین باری که یک شمارشو ورق زده بودم تو مطب دکتر و از شدت بیکاری بود. خیلی باریک تر از این بود و برگه های کاهی داشت. داستان یک تازه داماد خوندم که به خاطر دخالت های بیجای مادر خانومش به خاک سیاه نشسته بود. تازه عروس هم دندونش اورتودنسی بود و شه شه می کرد. شروع کردم به ورق زدن. بالاخره حتما بین این همه ورق یک حرف به درد بخور می شه پیدا کرد.
" ان روز شوم" ، " سایه سیاه بدبختی بر بام زندگی ام "، " هنوز دوستش دارم..." ، " 5 راز خوشبختی" " 6 راه جوان ماندن" ، "چه کنیم تا پوستی زیبا داشته باشیم" ، " راهکارهایی برای آشپزی" ، " شخصیت شناسی زنان" همین صفحه توقف کردم. نوشته پروفسور....
این آقای پروفسور که به حتم مدرکشان را از شخص سردبیر مجله دریافت کرده بودن، بعد از کلی تحصیل ، مطالعه و پژوهش یک فهرست 10 شماره ای از خرافات و چرندیات تکراری این بزرگ و آن عالم و آن یکی دیگه فیلسوف جمع آوری کرده بودن. بااین هدف که به مذاق جمع کثیر خوانندگان زن این مجله خوش بیاد و با خوندنش کیفور بشن. 9 تاش یادم نمیاد اما یکیشو هیچ وقت فراموش نمی کنم:
با توجه به آیه : "ثم انشانه خلقا اخر فتبرک الله احسن الخلقین" خدا بعد از آفرینش حوا به خود احسن می گوید!
حتی مامان بزرگ بی سواد من، دوست زرتشتی من، پسر ناصالح همسایمون، لات سر کوچمون و خودلامذهب من هم می دونیم که در این آیه خدا بعد از آفرینش انسان به خود تبریک می گوید.
بابا ما اگه نخوایم اینا ازمون تعریف کنن کیو باید ببینیم؟!
راهروی سرد و لخت خوابگاه رو از آشپزخونه تا اتاق طی می کنم. جملات کوتاه کتاب "خاطرات پراکنده" به قول نویسندش "گلی ترقی"، مثل کرم تو سرم وول می خورن و گاهی مثل کرم های شب تاب برق می زنن. ساعت از 12 گذشته. وارد اتاق که می شم همه خوابن. فقط لامپ تخت من روشنه. زیر نورش چشمم به انبوه کتاب ها ،جزوه ها و برگه هایی می افته که روی میز نا منظم روی سر هم سوار شدن و کوهی از غم قد همون کتاب ها تو دلم سنگینی می کنه.یادم میاد آخر هر ترم ،زمان امتحان ها در مقابل ابراز ندامت بچه ها از تنبلی در طول ترم، بی آر و با پررویی می گفتم : من که پشیمون نیستم . هر کار می تونستم در طول ترم کردم. بیش تر از این در توانم نبود. وقت نداشتم. زندگی که فقط درس خوندن نیست!" ولی حالا دیگه نمی تونم بی خیال باشم. حس پیرزنی رو دارم که داره فرصت ها رو یکی یکی از دست میده. احساس می کنم آخر خط خیلی هم دور نیست. می دونم که اینها همه از تاثیرات کتاب "خاطرات پراکنده"است ،خاطرات گلی ترقی از زبان خودش، از کودکیی که در خانه مجلل شمیران و آغوش گرم یک خانواده بزرگ سپری شد تا غم غربت در فرنگ. حداقل چیزی که می تونم در تعریف از این کتاب بگم اینه که : اون قدر ماهرانه و تاثیرگذار گذر زمان را به تصویر کشیده که منو از این کوته بینی که به دورترین چیزی که می تونستم فکر کنم آخر ترم بود، نجات داد. حالا خودمو می بینم وقتی مثل میهن خانم پیر و دست و پا گیر شدم،حسرت روز های از دست رفته را می خورمو از سرعت گذر زمان در حیرتم.
باید یک کاری بکنم! باید یک تکونی به خودم بدم!. دوباره به برج های کج و کوله ای که از کتاب و جزوه درست کردم نگاه می کنم. بعد به میز های دیگه. همه مرتب. چشمم به ساعت می افته. از 12 هم گذشته. امروز تموم شد. امروز دیگه نمی شه کاری کرد. خمیازه می کشم. دو تا مشت به بالشتم می زنم تا نرم بشه. فردا دربارش فکر می کنم. فکر می کنم که باید با این درس ها و فرصت ها چی کار کرد. پتو رو تا زیر چونه بالا می کشم... فردا روزی دیگر است...پلک هام سنگین می شن... فردا ...فردا. با چشم های بسته لبخند می زنم و فکر می کنم چه خوب که " گلی ترقی " رو کشف کردم.

یک بار بهم گفت : تو داری چشماتو به روی حقیقت می بندی. من چون دوست دارم می خوام راه درستو انتخاب کنی ." چون دوست دارم!! شنیدن این حرف ها از زبان کسی که از دشمنم بیشتر بهم بدی کرده بود ، خود شکنجه بود. کفتم : راه درست؟ هر کسی فکر می کنه راه خودش درسته." با دستپاچگی جواب داد : نه! من نمی گم راه من درسته ولی..." از حرفش پشیمون شده بود . چون قرار بود نقش یک واعظ پارسا را بازی کنه که هیچ ادعایی هم نداره . تازگی ها دیگه واسم بالای منبر نمی ره. خوب می دونه که خطبه هاش حالمو بهم می زنه. شاید هم در حین ایراد آخرین سخنرانیش توی چشمام عکس خودشو در حا ل انجام منکری دید که مشغول نهیش بود. شاید تصمیم گرفته خوب بشه ولی کی خوبه این وسط ؟!!
کاش حداقل دستورات دینی را که بهش مغرور بود به میل خودش فیلتر نمی کرد تا فقط اونهایی را که به مذاقش خوش میاد برای خودش واجب بدونه. شاید من بی اطلاعم و یک جایی تو این دین اومده که می شه گناه بوسیدن دوست پسر را با خوندن دعای فرج پاک کرد و اون وقت منکران به فرج امام زمان را بی رحمانه محکوم کرد!
" درباره هیچ کس نمی شه قضاوت کرد"
تازگی ها دنبال بهانه می گرده تا این جمله را با آهنگی محزون و عارفانه تکرار کنه. گویا بعد از یک مکاشفه و مراقبه طولانی به این نتیجه رسیده. درباره ی هیچ کس نمی شه قضاوت کرد؟ یعنی درباره ی هیچ انسانی ؟ شاید اگه دوباره این جمله را تکرار کرد بپرسم : به نظر تو کافرها ، مرتدها و لامذهب ها هیچ کدام انسان نیستن که درباره خودشون و کارهاشون قضاوت می کنی ؟ " و او جواب خواهد داد : من قضاوت نمی کنم. دینم ، کتابم و خدا که به پیدا و پنهان آگاه است این طور قضاوت می کنه." و من باید سکوت کنم وگرنه باید بپرسم : از کجا این قدر مطمئنی که کتابت وحی ، دینت الهی و دست نخورده است تا به خودت این اجازه زا بدی که تمام کارها و قضاوت هایت را به خدا نسبت بدی ؟ تویی که فکر کردن به غیر این ها را هم گناه می دونی ، تویی که حاضر نیستی برای یک بار هم از بیرون به اعتقاداتت نگاه کنی ، اعتقاداتی که بر مبنای اونها درباره ی پاکی و نجاست آدم ها حکم می کنی."
شاید دیگه جوابمو نده. شاید از هدایتم نا امید بشه و منو در جمع ضالین رها کنه و دربارم این طور قضاوت کنه : خدا بر چشم ها و گوش ها و قلبش مهر زده. "

ظهر بود. تو اتوبوس نشسته بودم و زیر آفتاب مستقیمی که از پنجره می تابید چشمامو جمع کرده بودم. نمی تونستم از اخم کردن خودداری کنم . صندلیم داغ بود ولی باز هم خدا را شکر می کردم که برخلاف همیشه جای خالی برای نشستن پیدا کردم . از پنجره به حرارتی که تصویر انبوه اتومبیل ها را به رقص درمی آورد نگاه می کردم . خواندن فکر آدم هایی که داشتن عمرشان را تو ترافیک هدر می دادن کار سختی نبود. مگه می شد تو له له اتومبیل ها به چیزی غیر از مشکلات این زندگی اجباری فکر کرد؟
شروع کردم صبحم را مرور کردن : راننده تاکسی حقی را که فکر می کرد با سهمیه بندی بنزین ازش گرفتن با کرایه سرسام آوری که از مسافرهای بیچاره می گرفت ، جبران می کرد. اون روز صبح شاهد دعوا و کتک کاری دو تا مرد وسط خیابون شلوغ بودم. رهگذرها فقط تماشا می کردن و رد می شدن . پسر جوانی می خندید و جیغ می زد : مادر جان شکوه! مادر جان شکوه!"
بانک کار داشتم ولی با در بسته روبه رو شده بودم . کاغذ پشت شیشه می گفت: در ماه مبارک رمضان ساعت کاری از 5/8 صبح الی 5/1 "خانمی پاشو لای در گذاشته بود و اجازه نمی داد در را ببندن . می گفت: من از 8 صبح تا 3 بعداز ظهر سر کارم. امروز هم مرخصی گرفتم. من باید چی کار کنم؟ " هیچ کاری نمی تونی بکنی ! مگه نمی دومی کارمندهای بانک گشنه و تشنه ان؟. ماه مبارک؟ پس چرا شده بلای جون؟
تو همین فکرها بودم که اتوبوس ایستگاه نگه داشت و خانمی بچه به بغل اومد بالا. یک بچه تپل و خوشگل . مسافرها شروع کردن باهاش بازی کردن. چهره ی مادرش سرشار بود از غرور. مغرور از چی؟ از اینکه عامل به دنیا آوردن این بچه بود؟ چقدر حضور این بچه توی اون فضا به نظرم عجیب می اومد. پاک و معصوم بی خبر از هیولاهایی که روی زمین انتظارش را می کشیدن ناخواسته از آسمون آورده شده بود پایین،شاید فقط به خاطر خودخواهی های دو نفر.
فکر کردم اگه یه روز بچه دار بشم و از من بپرسه چرا منو به دنیا آوردی ؟" چی جواب بدم ؟ چون می خواستم حس مادری را تجربه کنم؟ موجود سرگرم کننده ای می خواستم که به زندگیم نشاط و تنوع بده ؟ چون برای آخر عمرم عصای پیری می خواستم؟ یا فقط می خواستم یک انسان دیگه را گرفتار این زندگی نکبتی کنم؟

کتاب بیست و سه سال اثر فاخر علی دشتی ، زندگی حضرت محمد را از تولد تا مرگ بدون اغماز و تندروی و در کمال بی طرفی با هدف زدودن غبار خرافات از چیزی که به عنوان دین اسلام در ذهن ما حک شده مورد مطالعه قرار می دهد. با وجود اینکه در تمام سطور این کتاب ارادت نویسنده که خود زمانی روحانی و ملبس بوده به پیامبر احساس می شود ولی بیست و سه سال در ایران اجازه انتشار ندارد . آن هم تنها به این دلیل که دشتی محمد را برجسته ترین نابغه تاریخ سیاسی و تحولات اجتماعی می داند نه پیامبری که مستقیم از طرف خدا انتخاب شده و وحی را موهبت روحی می داند نه امر الهی. او به دنبال این بود که توجیه شود و اعتقاد پیدا کند نه اینکه بر اساس اعتقاداتش توجیه کند.
منظور من طرفداری از علی دشتی که حدود ۲۵ سال از مرگش می گذرد و تصدیق گفته هایش نیست. من فقط به دنبال جواب این سوال هستم که : چرا جواب نویسنده ای که بدون هیچ تعصب و توهینی و با سند و مدرک سعی در ابراز عقایدش دارد باید شکنجه باشد؟ چرا باید توبیخ عکس العمل در برابر کتابی که شامل عقاید یک انسان آزاد است باشد؟ دلیل آن جز این است که علما دینی ما در برابر ذهن پویا و قلم امثال علی دشتی عاجز هستند؟ و این تنها عکس العمل هایست که از روی ترس و ناتوانی نشان می دهند؟ در بین این همه عالمی که خود را پیرو کامل ترین دین الهی و موظف به تشکیل حکومت جهانی اسلام می دانند کسی پیدا نمی شود که بتواند در جواب دشتی ها قلم به دست بگیرد؟ شاید بیم مسمومیت ذهن ما جوانان با این گفته ها و شنیده ها را دارند که اگر اینطور باشد ما را گوسفندانی فرض کرده اند که همیشه نیاز به چوپان دارند یا اسب و اشترانی که بی هیچ اراده و تفکری به هر سو که کشیده شوند به راه می افتند.
اگر مشکل ما هستیم، مطمئن باشید که ماقوه ی تفکر و تشخیص داریم. شما به فکر خود باشید که با چشم های کور شده از تعصبات تنها چیزی را که در نظر نمی گیرید عقل و منطق است.
روشن است که وقتی مرد خود را اینگونه سخاوتمند، رهاننده و نجات دهنده در نظر می گیرد باز هم خواهان بردگی زن است، زیرا برای بیدار کردن زیبای خفته لازم است که او در خواب باشد. ولی گویا معیارهای مردان امروز تغییر کرده و برهمان اساس شخصیت زنان داستان ها هم به همان نسبت باید تغییر کند. این تحول در رمان ها و فیلم ها ( بخصوص فیلم های اکشن) بسیار محسوس است. دختران این فیلم ها دست بسته و عاجز منتظر قهرمان خود نیستند بلکه با چهره ای محبوب تر و در نقش زنی آزاد و رام نشدنی در مقابل مرد قرار می گیرد. آرمان مرد امروز این است که به زن استقلال بدهد بعد برای مغلوب کردنش خود را به مشقت بیندازد تا پیروزیش دلچسب تر باشد. او دوست دارد زن تسلط او را آزادانه قبول کند و هوشمندانه در مقابل او مقاومت کند. نیچه می گوید: مرد جنگاور، خطر و قمار را دوست دارد،از این رو زن را که خطرناکترین قمارهاست دوست دارد" چیزی که مرد از ته دل می خواهد این است که این مبارزه برای او بازی باشد در حالی که زن تمام سرنوشتش را در آن می گذارد.
بسیار جالب است که پس از مبارزه ای تن به تن که در تمام طول این گونه فیلم ها ادامه دارد، زن ها بالاخره مغلوب مردان می شوند و در آغوش آنها می افتند.
هنوز هم که هنوز است ستاره های زن سینما تنها بهانه ای هستند برای به نمایش در آمدن قدرت ، شهامت،جذابیت و محبت مردان . بیاید حداقل برای این نوع فیلم ها هورا نکشیم.
یافتن نقش واقعی زنان در فیلم های ایرانی هم که بسیار ساده است.
گاهي مياد وتو كارهاي خونه به ما كمك مي كنه. ما بهش مي گيم ساره خانم. از صورت آفتاب سوختش مي توني حرارت روزهاي داغ كار تو زمين هاي كشاورزي را حس كني. چروك هاي گوشه چشماش كه هر كدام حكايت از رنج هاي بي پايان زندگيش دارن، باور اينكه فقط 40 سال داره را برات سخت مي كنه. فقط دو تا چشم هاي براقش كه باقي مانده طراوت و زيبايي جوانيست ثابت مي كنه كه ساره خانم هم يك زماني مثل ما جوان بوده. دست هاي زبر و ضمختش حاضرن هر كاري بكنن تا سرنوشت پنج تا بچش مثل خودش نشه. صبح كله ي سحر وقتي ما بچه شهري ها تازه از شب زنده داري فارغ شديم زنگ خونه را مي زنه. وقتي مشغول كار مي شه ،اينجا هم مثل خونه خودش مي شه. ساره خانم بهتر از هر كارمند و مدير و وزيري مي دونه كه بايد تو كارش تعهد داشته باشه و وجدان را در نظر بگيره.
با چنان سليقه و زيركي چند تا اثاثيه انگشت شمار خونشو چيده كه فكر مي كني صاحبش بي نياز از هر چيزي اضافه بر اين هاست. ساره خانم شوهر خوبي داره. شايد اين بزرگترين شانس زندگيش بوده . ولي با وجود تلاشي كه براي خانوادش ميكنه كار زيادي از دستش بر نمياد و خوب مي دونه كه اين زندگي را مديون ساره خانم است.
واقعا فرق ما و ساره خانم چيه ؟ كه ما با كوچكترين مشكلي از خدا شاكي مي شيم ولي ساره خانم ورد زبونش شكر خداست درحالي كه مصداق كامل " هر چي سنگه واسه پاي لنگه" است. ساره خانم از همه شاكيه غير از خدا. از دولتمردها شاكيه كه به صندلي قدرت تكيه زدن و به بالا نگاه مي كنن و اون قدر در خيال طي پله هاي قدرت غرقن كه فرصتي پيدا نمي كنن نگاهي هم به پايين بندازن. از دكترها شاكيه كه بيماران را به شكل كيسه هاي پول مي بينن. از آدم هايي شاكيه كه حتي حاضر نيستن خاطرشون را با شنيدن درد و دل هاش مشوش كنن.
ساره خانم ... چي بگم ديگه؟
راستي الآن چند تا ساره خانم دارن سعي مي كنن حقشون را از اين دنيا و آدم هاي خودخواهش بگيرن.

کارت دعوت را از روی میز برداشتم . قبل از اینکه بخوام بدونم کی فرستاده پاکت را برگردوندم تا ببینم من هم دعوت هستم یا نه. " جناب آقای ... به همراه بانو". اکه یک بار یکی بنویسه " سرکار خانم ... به همراه همسر محترم " چه اتفاقی میفته؟ شرط می بندم که به جناب های محترم کلی برمی خوره و نه تنها خودشون حاضر به پذیرفتن دعوت این میزبان ناهنجار نمی شن بلکه به خانم هاشون هم می گن : اگه پات اونجا گذاشتی دیگه برنگرد! توهین از این بزرگ تر؟! اهه !!"
حساسیت نشان دادن به نوشته ی پشت کارت دعوت خیلی مسخره است؟ بله من هم موافقم چون فاجعه اصلی توی کارت اتفاق افتاده بود. عالیجنابی که سعادت حضور در مجلس نورانی و ملکوتی خود را به پدر و مادر بنده داده بودند ، حاجیی بودند که برای چندمین بار به حج شرفیاب شده بودند و از این سفر پر فیض و برکت بازمیگشتند. مردی عاری از هر گونه گناه و آلودگی . با چهره ای نورانی که گویی بر بال فرشتگان از سفر بازمی گردند. کاش به من هم سعادت دستبوسی می دادند و دستی هم به سر من می کشیدند تا شاید از شر این افکار بیهوده و شیطانی رها شوم.
وقتی داخل کارت را خواندم در کمال ناباوری دیدم که آقای حاجی فقط اسم خود را در کارت نوشته اند و هیچ لزومی در ذکر نام همسر خود که در این سفر همراهشان بود ندیده بودند . البته شاید آقای حاجی خواستند بین دو همسر خود!! عدالت را رعایت کنند شاید اگر اسم این یکی را می نوشتند ، دل دیگری که در خانه مانده بود می شکست. جدا اگر این حاجی عادل 40 زن هم بگیرند نوش جانشان !
درست است که تغییر دادن عادت ها در چنین مسائل پیش پا افتاده ای دردی را دوا نمی کند ولی نشان دهنده ی قدرت و قدمت نظام مردسالاریست که آن قدر به آن خو گرفته ایم که غیر از این را حتی نمی توانیم تصور کنیم و خلاف این عادت ها را ناهنجاری می دانیم.
شاید تاثیرگذارترین داستان بر زندگی بشر داستان آفرینش بوده است. داستانی که بدنه ی اصلی آن به طرز ماهرانه ای از نکته های ظریفی ساخته شده . داستان آفرینش یا از ابتدا برای معرفی مرد به عنوان هدف آفرینش و زن به عنوان موجودی فرعی که برای همیشه لعن و نفرین بنی آدم را به همراه داشته باشد، ساخته شد یا داستانیست که در طول تاریخ توسط داستان سرایان چیره دست دستکاری شد تا از زن یک محکوم ابدی بسازد و گذر زمان هم مثل همیشه آثار این دستکاری ها را از بین برد. تنها داستان آفرینش می توانست از عهده این مسئولیت برآید تا ذات زن و هدف از خلقت او را زیر سوال ببرد و او را به عنوان عامل وسوسه و عنصر گناه معرفی کند. زن آن قدر ساده بود که فریب شیطان را خورد و در عین حال آن قدر بدذات بود که آدم را به گناه وسوسه کرد. اینجا بود که حتی بار گناه شیطان هم به دوش زن افتاد و او عامل تمام بدبختی های آدم و فرزندانش شد. در داستان آفرینش زن تنها تکرار بیهوده ی مرداست و در بعضی نسخه های مهربانانه تر مخلوقیست برای آرامش او.
داستان آفرینش هنوز اساس نگرش بسیاری از انسانهای دنیای مدرن را به بحث جنسیت تشکیل می دهد و پتکی است برای سرکوبی خواسته ها و اعتراضات حق طلبانه زنان. آنچه که از داستان آفرینش اثری ماندگار ساخته رنگ و بوی قدسی آن است که به پایبندان به اصول مذهبی اجازه نمی دهد حتی لحظه ای در حقیقت این داستان شک کنند. تقدسی که حتی زنها برای احترام به آن چشمهایشان را به روی حقیقت می بندند . پذیرفتن بی چون و چرای اصول و احکام مذهبی یک مانع بزرگ برای رسیدن زن به یک زندگی عادلانه است.